سعدی و حافظ

reza چهارشنبه 13 اسفند 1399 - 08:36
سعدی و حافظ

 

شاعر سعید بیابانکی

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

علی الخصوص اگر عضو بیمه هم باشی

*

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

خانمش زنگ زد و گفت شلوغ است نرو

*

منم که شهره‌ی شهرم به عشق ورزیدن

ولی قیافه‌ی من می‌خورد به معتادان

*

درویش را نباشد، برگ سرای سلطان

زیرا که اصولا، کوبیده دوست دارد

*

شاعر رضا احسان پور

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست

به جز مراسم عقد و عروسی و غیره!

*

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد

از این به بعد تقلّب، حلال و آزاد است!

*

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی

غصّه‌ها را برم آنجا که عرب نی انداخت!

*

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

چرا که جنبه‌ی “علمی تخیلی” دارد!

*

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

نه! خیال بد نکن؛ می‌خواست ارشادم کند!

*

شاعر روح الله احمدی

تکیـه بر جای بـزرگــان نـتـوان زد به گـزاف

چـون که اسباب ِ بـزرگی همه مـوروثـی شد

*

آنـکـه فـکرش گره از کار جهـان بگشـاید

رفـت از کـشـور مـا، سـاکـن امـریکـا شد

*

نگـار ِ مـن که به مکتب نـرفـت و خط ننوشت

چـطـور یـک شـبـه حـکـم ِ ریـاسـتـش آمــد؟!

*

مـحـتـسـب شـیـخ شـد و فـسـق ِ خود از یـاد بـبـرد

شـیـخ بـودن کــه هـنـر نـیـسـت، بـیـا آدم شــو!

*

مـزرع ِ سـبـز فـلک دیـدم و داس مـه نـو

یـادم آمـد که سیـاسـت هـمه را کـرد درو

*

هـاتف آن روز به مـن مـژده ایــن دولــت داد

کـه از این فـقـر، به یک خـوشـه نجـاتم دادند

*

اگـر چـه مـرغ ِ زیـرک بــود حــافــظ در هـواداری

تـمـاشـاگـرنـمـا شـد، سـنـگ زد بـلـبـل بر آن ابـرو

 

نظرات
    ارسال نظر
    • - نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
    • - لطفا دیدگاهتان تا حد امکان، مربوط به مطلب باشد.
    • - لطفا فارسی بنویسید.
    • - میخواهید عکس خودتان کنار نظرتان باشد؟ به gravatar.com بروید و عکستان را اضافه کنید.
    • - نظرات شما بعد از تایید مدیریت منتشر خواهد شد.
    • - و در آخر از صبر و شکیبایی شما سپاس گذاریم.